دلتنگی های قديمی

امروز تو رانندگی با یکی دعوام شد انگار دارم انتقام درگیریامو از ملت میگیرم حالم بده و کلافم تقصیر کسی نیس من قاطی کردم دلم میخواد اینهمه خشمی رو که دارم خالی کنم ولی آخه سر کی!! کاش ریموت زندگی دست من بود هر جا رو که میخواستم میزدم جلو یا پاک میکردم یه جاهایی رو هم رو پوز میزدم دلم از اون جاهایی میخواد که بایست پوزش کنی.. دلم آرامشو شادی میخواد دلم یه دله قرص و محکم میخواد یه دل خوش...

نمیدونم چیکار کنم که خلق تنگم خوش شه؟ که اینقد هاپو نباشم انگار اینروزا همه چی با من چپ شده!حتی خوابامم قاطی کرده و تو خواب هم باید حرص بخورم و با حال گرفته شده بیدار شم..!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چقد هفته ها زود میگذره یکشنبه ها شده تاریخ نگار عمر من!!

چقد از مراسم خواستگاری سنتی بدم میاد اینکه یک غریبه رو واسه اولین بار تو خونت ببینی و نگاههای خونوادشونو تحمل کنی زجرآوره! منم که بداخلاق که قیافه گرفتن تو خونمه و غیر ارادیه .. قیافم میشه شبیه کسی که زیر دماغش جوراب بدبو گرفتن همچی بدجنس میشم که مادر خونواده جرئت نکنه چیزی ازم بپرسه!دفه قبل هم یه حرکت زدم! حوصلم سر رفت بلند شدم رفتم تو اتاقم!!! دارم فکر میکنم که اینبار هم همین کارو بکنم.. بیزارم از این مراسم ,تازه حوصله جنگ و دعوای بعدشو ندارم نمیدونم چرا پدرو مادرم اون چیزیو که من تو نگاه اول میبینم نمیبینن و حتما باید یه مدت بگذره تا حرفای من بهشون ثابت بشه! بعضی وقتا واقعا از دستشون کفری میشم که چرا اینقد سهل اندیش و ساده و زودباور و سهل گیرن! خدا جون نجاتم بده از این جنگ قریب الوقوع. به خدا همینجوری خوشم و قصد ندارم به هیچ غریبه ای اعتماد کنم چرا هیچکی نمیفهمه!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

داشتم به عشق اولم فکر می کردم. کلاس چهارم بودم اون موقع سرویس داشتم تمام بچه های محل که سرویس داشتن سر یه چهار راه جمع میشدن حالا فکرشو بکنین چه جمعیتی!! دختر و پسر همه با هم بازی میکردم در حالی که حتی اسم هم رو هم نمیدونستیم ولی من اسم اونو میدونستم وقتی با دوستام بازی میکردم چشمم بهش بود حتی الان هم یادمه که چه شکلی بود و چی میپوشید یه بار اتفاقی باعث شدم زمین بخوره داشت دعوا میکرد بعد دعوا دوستش منو نشون داد گفت این بود که واست جا پا انداخت!! اون نیگام کرد و هیچی نگفت چه روزایی بود اون روزا هم خر تیتاپ خورده بودم مثل الان.. بقیه پسرا که میومدن دورو ورم و چشمک میزدن یا نامه میدادن پشت چشم نازک میکردمو رومو اون ور میکردم آخه من از یکی دیگه خوشم میومد!! الان که فکر میکنم میبینم خریت باید تو خونت باشه ربطی به سن نداره و من از بچگی دچار این عارضه بودم!! دلم واسه حماقتام تنگ نمیشه واسه موقعیتای توپی که واسه یه عوضی به هدر دادم و خیلیا دنبالش بودن..دلم واسه هیچ کدوم تنگ نمیشه دلم فقط واسه خودم تنگ میشه واسه من کامل و شاد و سربه هوام.

هفته ای یه بار ازون چهارراه رد میشم الان دیگه یه طرفه شده ولی هنوز همون رنگیه .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

وقتی قراره کسی دستتو نگیره حالا همه رو صدا کن!التماس کن ناله کن! هیچ کی نیس.. جایی که حتی شیطان سراغت نمیاد واسه معامله میخوای خدا صداتو بشنوه!!!! گاهی فک میکنم این سریالا راستن خدا بازنشسته شده و رفته پی تفریح خودش.. من انسانم فرشته که نیستم اطاعت محض باشم! من توجه میخوام خدایی رو میخوام که وقتی صداش میکنم جوابمو بده بگه بله بنده من من کنارتم. خدایی رو نمیخوام که فقط من صداش کنم و اون فقط نگا کنه و به قول بالاییا امتحان کنه. من یه کم محبت میخوام یه کم عطوفت می خوام خدایی رو میخوام که مهربان و بخشنده باشه من باید چی رو باور کنم!!!وقتی صدایی نمیاد از این همه ترسیدن خسته شدم من توجه میخوام یه تکیه گاه امن و مهربان میخوام نه یه سایه ترسناک و قدرتمند که سرش شلوغه و وقتی واسه ریزو پاشایی مثل من نداره..

اگه داری میخونی یا نوچه هات دارن میخونن من منتظر جوابم بیش ازین منو به محبت و عدالت و هر چیز خوبی که در موردت میگن مشکوک نکن اگه الان وقت نداری یا مرخصی هستی حداقل یه مسج بده که بدونم نامه رو خوندی..

                                                                               انسان

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٦ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

چه حس خوبی این هوا میده چه لذتی داره ساعت 3-4 بزنی بیرون و بری شیطونی! ازین بریدگی به اون بریدگی یه مسیر رو 10دفه بری و یا دور میدون 5-6 دفه بچرخی این قد گرم لذت بردن از ثانیه ها باشی که هیچ احدی به چشمت نیاد خدایا این شادی ها رو از ما نگیر..

چه حس دل نشینیه ندیدنت این که حملت نکنم اینکه سایه ات رو افکارم نباشه و اینکه هوایی که نفس میکشم سبک از تو باشه! وای که مردم از دل خوشی!!!!!

کی میشه از سایه ها بگذرم و سراسر نور باشم ؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٠ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

آخ جون برف! تو پاییز!!

امروز رفتیم برف بازی یخ زدیم برگشتیم چه قد شهرمون قشنگ شده, خدایا شکرت بابت دیدن اینهمه زیبایی..

امروز همش تو فکر پسریم که وقتی رفته بودم دکتر دیده بودم 16-17 سالش بود لاغر و خوش تیپ, با اینکه زیر شیمی درمانی بود و حالش اونقد بد بود که دکتر سروم و از دستش در آورد ولی خنده از رو لباش محو نمیشد! خنده رو لبای اون و نگاه سرد و خیره مادرش به دیوار!! خدایا چه کاری ازم بر نمیاد جز دعا؟! این جوونترینشون بود که تو مطب دیده بودم هنوز موهاش نریخته بود.. یعنی امروز هم به چشم اون قشنگ بود؟! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

یه روزایی که دلتنگم

یه روزایی که شادم من!

تو را من چشم در راهم..

چه روزایی که دلتنگم

چه روزایی که شادم من

تو را در هر نفس دارم..

گل نازم توای تنها

من را در من نکن رسوا..

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

چه روزگاری شده! امروز واسه ندیدنت دعا کردم!! چقد حالم خوبه وقتی امروز ندیدمت.. انگار خدا هم منتظر این دعا بود چقد هوام سرده بی تو.. من عاشق سرمام! چقد ندیدن نگاهت خوبه..

امروز داشتم فکر میکردم که برم تو کار فال! آخه این کار از جمله شغلاییه که چه وضعیت اقتصادی خوب باشه چه بد کلی مشتری توشه! هیچ وقت بهش به طور جدی فکر نکردم ولی بهم چندین بار پیشنهاد شده نمیدونم ولی جرئتشو انگار ندارم! اینکه بقیه چه جوری راجع بهش فکر میکنن خوشایندم نی! ولی پول توشه (:

مجبوریم به خودمون بقبولونیم که زندگی زیباست..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

خدایا این دیگه چه جور امتحانیه؟ چیمو داری امتحان میکنی؟ من همون سست عنصر قبلیم. همونی که راحت پاش میلغزه همونی که راحت شکایت میکنه و راحت شک میکنه! همون گناهکار رو سیا که راحت صداشو سر تو بلند میکنه و هر دفه که یه نه میاد تو کارش چشاشو میبنده و دهنشو وا میکنه! من هنوز همونم .. هنوز سستم و شاکیم.

نمیدونم این یکی واسه چیه؟ خدایا یه امتحانو چند بار ازم میگیری؟! هر دفه یه جور!!

دستمو بگیر نزار این دفه هم رد شم .

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

دور دور

دور از من

خارج از دایره من

دور از شعاع آغوشم

خاصیت دایره ها اینست که بسته باشند واسه همین است که هرچه بازو هایم را میچرخانم تو تویش جای نمیگیری.

و من در مرکز تنهای تنها هستم .

من و شعاع بازوانم.. دایره ای بسته ایم متقارن کامل و مدور.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۸ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

با افکارم خودآزارم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چشمانم را می بندم و خاطره میبینم

خاطراتی سرد و رنگی

دور و خاک خورده

تو را کجای راه خاک کردم که مزارت را اینچنین گم کرده ام!

.....................................................................................................

یه روزایی دل تنگ خودم میشم  یه روزایی به خودم میام و میبینم دستام خالیه و آیندم نا مطمئنه کاری نکردم که بهش افتخار کنم حتی نمی تونم قهرمان خودم باشم.

چه حس بدیه!!

سرم رو کردم تو فانتزی زندگی تا یادم بره چقدر از من بچگیم دور شدم دنیامو پر کردم از حباب تا یادم بره گوسفند صفتیمو!!

........................................................................................................

از دستای خالیم میترسم..

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چه کاریه مثل ...خلا وقتی دیدمش سلام نکنم و خودمو بزنم به کوری و از 50 سانتیش رد شم و بعد عذاب وجدانه آداب معاشرت منو خفه کنه و مجبور شم براش پیام بزارم سلام!!! و خودمو ضایع کنم! اونم تیکه بندازه که احوالپرسی کردیم ولی بعد از یه ساعت! خب مثل بچه آدم وقتی دیدمش میگم سلام و خلاص . اون وقت هر وقت که دیدم آنه دلم تپ تپ نمیزنه که الان چیکار کنم؟ برم تو چت یا نه! هان! بیخیال..

چه کاریه چت با یاشار! خیلی ازش خوشم میاد!! همون اول بدون اینکه سلام کنه یهو میاد یه چی میگه که لج منو در بیاره تا جوابشو بدم و اونم پررو! با من کل کل میکنه باز خوبه که باهاش رو در وایسی ندارم که مواظب حرف زدنم باشم که بهش بر نخوره عمدا یه چی میگم که بهش بر بخوره که اونم پررو تر ازین حرفاست اینقد کل کل میکنیم که دعوامون میشه و دیگه کسی حرف نمیزنه ولی بعد از 10 دقیقه سکوت میاد یه چیزی میگه که از بس حرصمو در میاره که خندم میگیره و بدون کدورت خداحافظی میکنیم این داره میشه یه داستان!

دارم خل میشم  موندم که با خودم چیکار کنم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

تا به حال فکر کردین که میتونین یکی رو بکشین ؟ اونقدر خشم نهفته داشتین که احساس کنین فقط کافیه اراده کنین تا وجود کثیفش از ذهنتون و از هستی پاک بشه؟ تا به حال با نکشتن کسی کلنجار رفتین؟ تا به حال با این حس که فقط کافیه فرمان ماشینتونو کج کنین و بهش بزنین و از روش رد شین مبارزه کردین؟ تا به حال نیم ساعت تموم برای نکشتن یه نفر با خودتون جنگیدین؟ چقد سخته! میتونی تا تموم حس رضایتت از روش رد شدی و بگی یه حادثه بود ...

چقد سخت بود نچرخوندن فرمان ماشین... چقد سخت بود کنترل دستام و ثابت نگه داشتن فرمون ماشین!! نمیدونم اگه باز هم ببینمش میتونم نکشمش!!

..................................................................................................................

روزگارم بد نیس ملالی میاد و می رود صد دفعه گفتیم در را ببندند تا هر کسی نیاید و نرود ما از شلوغی خوشمان نمی آید.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

یه جوری حالم بهتره نه واسه اینکه یه اتفاق خوب افتاده واسه اینکه امروز تصمیم گرفتم که از هفته بعد بشم مثل قبل سرم و بندازم پایین و برم بدون اینکه بخوام نگرون سلام کردن به کسی باشم راستش این هفته یه کم ترش بود اگه می خواستم این کارو بکنم چون ممکن بود بزاره رو حساب تلافی ولی هفته بعد دیگه راحت میشه خودمو بزنم به خل خلی و مثل قبل به قول خودش رومو کنم اون ور و برم اگه ... داره دوباره خفتم کنه!! هر چی که بود وقتی این تصمیمو گرفتم حالم بهتر شده و نفسام خنکه.

چه هوای خوبی شده ! باید برم مانتو بخرم البته کمی بلند با این یکی جرئت ندارم بی ماشین برم تو خیابون چه کاری شده این ...بازیا!

دلم واسه دوران دانشگاه تنگولیده من مصی و هدی و نازلی رو میخوام:( پویش و بیوک معین و می خوام گریه

چند روز پیش یاد یه جریانی افتادم: سر کلاس اول راهنمایی بودم و داشتم با جدیت تدریس میکردم و یهو یکی از پسرا دستشو برد بالا و مودبانه پرسید اجازه خانوم یه چی بپرسم؟ منم ساده!! گفتم بپرس. گفت: اجازه انسان  پستاندارانه یا تخمگذار؟

مونده بودم بخندم یا خودمو بزنم به عصبانیت تا اومدم یه چی بگم یهو کنار دستیش زد زیر خنده و گفت: مگه تو از تو تخم در اومدی؟! و خودشون هرهر خندیدن!! به من یا به خودشون !!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چقدر از هم دوریم

می دونم که امروز می بینمت ولی این نفسای منه که سنگین میشه و منتظر نگات میمونم که نگام کنی و لبخند یزنی  و سلام کنی و من مثل دفعه قبل گیج گیج یهو به خودم بیامو یه نیش باز تحویلت بدم و از خجالت همین طوری که حرف می زنم راهمو بکشمو برم , یه اتفاق دیگه هم ممکنه بیوفته و تومثل دفعه قبل خودتو بگیری که اینگار من نیستم و با دوستات حرف بزنی یا سرگرم گوشیت باشی, فرقی نمیکنه که تو چه کار کنی باز حال من گرفته میشه و تا شب به مصی اس میدمو نق میزنم ولی این هم حالمو بهتر نمیکنه .

نمیدونم کجای روزگار همیم.. داشتم بهت ملس میشدم که خرابش کردی اگه از پنجره نیگام نمیکردی اگه وقتی نگام به نگات افتاد روتو بر میگردوندی اگه چند روز بعدش پیام نمیدادی که چرا سلام نمیکنی اگه تو چت نمیومدی که خفتم کنی الان که هستم خب سلام کن اگه من بی جنبه رو میشناختی اگه می دونستی من ازت خوشم میاد اگه دفعه قبل وقتی دیدی از کلاس اومدم بیرون سرتو تو گوشیت نمیکردی اگه تو این هفته یه اس میدادی حالم اینقد خراب نبود اینقد احساس گیجی نمیکردم حس تو با حس من کلی فرق داره..

چقدر از هم دوریم..

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

یه روز و روزگاری بود که هوا گرم بود و یه سرعت اینترنتی بود که داشت ساکن میشد و بدین صورت راهی جز جدایی از نت نبود ولی از قضای روزگار هوا خنک شد و ای دی اس الی وصل شد شادی به دهکده بر گشت و همه جا امن و امان شد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

یادته وقتی رفتم واسه خودم کتاب شازده کوچولو رو بخرم 2تا خریدم، یکی واسه خودم یکی واسه تو.. کتاب تو رو واست پست کردم ولی تو بهونه گرفتی که من اونی رو میخام که واسه خودت خریدی با اینکه هر دوش مثل هم بود و من وقتی دیدمت واست کتابمو آوردمو تو اونو با کتاب خودت عوض کردی و وقتی گفتی نخوندیش ناراحت شدم یادته! یادته که شب وقتی رسیدی خونه گفتی داری می خونیش و من ازت پرسیدم آخه مگه ایندو چه فرقی داشتن گفتی اون کتابی رو می خاستی که نگاه من رو کلماتش لغزیده باشه یادته که چقد عشقمونو باور داشتم..

یادمه روزی رو که همه نامه هایی که واست نوشته بودمو و هیچ وقت نخوندی رو پاره کردم یادمه که دلم نیومد شعرایی رو که برات نوشته بودمو پاره کنم یادته وقتی هق هق گریه می کردمو شعرامو بهت میدادم چه جوری ازم گرفتیشون یادمه روزی رو که عکساتو پاره کردم یادمه 2سال هر شب امیدوارنه تا 3شب چشمم به گوشیم بود که زنگ بزنی یا اس بدی ساعت که میشد 3 و یک دقیقه باورم میشد که دیگه امشب نمیزنگی و گریه امونم نمیداد باز صب که چشامو وا میکردمو چشمم به خطت رو دیوار اتاقم میوفتاد و جمله ای نوشتی دلم تاپ تاپ میزد و گوشی تلفن تا شب کنارم نگه میداشتم یادمه بعد از 2-3 ماه دیگه کسی حوصله حرفامو نداشت و حالشون از دلتنگیای من و حرفای تکراریم بد میشد و من با خودم حرف میزدم و با خدا دوست شده بودم و اون شده بود گوش و من دهن. یادته تو اوج دلتنگی من واسه تو وقتی زنگ میزدی و من دست لرزون گوشی رو ور میداشتم تو تو تو بازم بهم دروغ میگفتی من قللک دروغات شده بودم و دم نمیزدم.

یادمه 2سال طول کشید که باورم بشه که دیگه بر نمیگردی . همین پارسال بود که از بهرام شنیدم راجع به من چیا میگفتی همین پارسال بود که فهمیدم تنها راستی که بهم گفتی اسم و فامیلت بوده! چی واسم ساخته بودی؟ یه قصر حبابی !

یادته شبی رو که یهو بهم گفتی تمومش کنیم و من گیج مونده بودم که چرا ؟ چی شد؟ مگه کار بدی انجام دادم؟ و تو هیچ وقت دلیلشو بهم نگفتی و من پارسال از بهرام شنیدم

 یادته زنگ زدی بهم گفتی که قرص خوردی که خودتو بکشی! یادمه چی کشیدم یادمه هر چی رضا میگفت که نه تو اهلش نیستی تو ازین عرضه ها نداری باورم نشد و اونو فرستادم پیشت که ببینه حالت خوبه یا نه! و تو شاد و سرحال و خندان بودی.. یادته که بازم این دروغو گفتی و من روم نشد به رضا بگم و بهرامو فرستادم دم در خونت! و تو باز با روان من بازی کرده بودی..

یادمه که واسه یه ساعت دیدنت چقد دروغ میگفتم تا مامانم بزاره از در برم بیرون و چقد مصی به خاطر دروغای من بد شد یادته که تو همیشه 2ساعت دیرتر میومدی و من مجبور بودم نگاه مشکوک مادرمو تحمل کنم که چرا 2ساعت تو خونه لباس پوشیده نشستم.

یه عالمه از تو یادمه یه عالمه حرف نگفته دارم که حتی اگه یه معجزه بشه و تو بشینی جلوم که من واست حرف بزنم بهت نمیگم چون لایق شنیدنش نیستی دلم اون قد سنگینه که پلکام داغه وقتی تو آینه نگاه میکنم خود اون روزامو نمیبینم خود شادمو گم کردم و پیداش نمیکنم به کسی راجع بهت حرف نمیزنم کسی تو رو یادش نمیاد و من خودمو تو خودم گم کردم 5سال شده که تو نیستی و خاطراتمو یه جایی ته ذهنم خاک کردم که اینقد غبار روش نشسته که دیگه به چشمم نمیان نمیدونم چطور بعضی وقتا یادم میایی راستشو بگو منم یادت میام؟ منو چه طور خاطرت هست همون طور که راجع بهم به دوستات گفتی؟ یا من واقعی که برات بودم!

چی میشد اگه پارسال بهرامو نمیدیدم و بهم نمیگفت که تو چه جوریی و اخلاقت چیه! اون وقت نمی فهمیدم چرا ولم کردی ولی در عوض یه رویای عسلی داشتم تو خاطراتت. فهمیدن حقیقت در عوض شکستنم این چیزیه که دارمش.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٥ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چقد به این جمله معتقدین:

از دل برود هر آنکه از دیده برفت..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٩ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چقد مسافرتای بی برنامه ریزی قبلی رو اعصابمه ازون مسافرتایی که شب ساعت 12 یهو تصمیم میگیرن 5 صب برن فلان جا یا یهو تلفنت زنگ میزنه که ساکتو ببند یه ساعت دیگه جلو درتونیم ... ولی همیشه هم خوش میگذره با این وجود اصلا ازین جور تصمیما خوشم نمیاد حداقل یه روز قبل بهم بگن می تونم کارامو راستو ریس کنم نه این که تا یه ساعت اول سفر با تلفن برنامه های روزانمو کنسل کنم و نصفشو هم یادم بره!!! باز خوبه که خوش میگذره. یه چیز سفر هست که از همه بیشتر حال میده و اون خرید کردنشه .

باز هوا گرم شده و من با نیمه اول سال مشکل دارم واسه همین ممکنه کمتر بیام اینجا سر بزنم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

گام بر می دارم

بر دنیایی که می چرخد

آسمان در آغوشم و

من بلور واژه هایت را می شکنم

که همه شان پوچند..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

سلام

سال نو همه مبارک

ایشالا سالی پر از شادی و سلامتی و لبخند و خوشبختی و صلح و آرامش در پیش رو داشته باشیم.

.......................................................................................................

من از سکوت لبریزم

دلم برایت می تپد

تو چه ساده

ذهنت را بسته ای

مرا در من منتظر نگذار

ندایی ساز کن

تا آسمان را در چشمانت بی ابر ببینم.

...............................................................................................

پی نوشت : ریرای عزیز:

میدونم که همه حرفات درسته و میفهمم و احساس میکنم، کودکانه من هم همیشه بیدار نیست یه وقتایی هم عاقل میشم و موقعیت رو درک میکنم و من اگه احساسمو اینجا هم بیان نکنم و بخام اینجا هم عاقلانه برخورد کنم میپکم ممنون خیلی خوشال شدم از حرفات یه وقتایی نیاز دارم به مادرانه که کودکانه ام رو ادب کنم.

...................................................................................................

بازم سالی پر از عشق رو واسه همه میخام عشق واقعی نه هوسی کودکانه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

دلم بهونه چشاشو داره

بعد از کلاس پشتشو کرد بهم و آوار دلتنگی رو سرم خراب شد من موندم بازی تکرار از دست دادنها.بعضی وقتا میزنه به سرم که رو دیوارش بنویسم یا یه پیام بفرستم ولی این حس وحشتناک که اون احساسی بهم نداره مثل سرما تو وجودم میخزه و یخ میزنم. بدون نیگاه اون انگار گم شدم در پوچیه رنگی.

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

قلبم، ذهنم

همه را خواب میکنم

شاید دمی بی یادت بیاسایم

اما با دیدنت

باران خریت می بارد بر سرم!!

و من با گوش های مخملی

دور شدنت را به نظاره می نشینم و

باز

ساعت ها طول می کشد تا کودکانه ام را خواب کنم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

سلام

تا به حال شده دلتون بخواد یه رابطه جدیدو شروع کنین ولی به خاطر تعهدی که به خودتون دارین این کارو نکنین! به گوشیتون نگاه کنینو شماره رو نگیرین! با تمام تمایلی که دارین بگین نه! پیش اومده براتون! میدونین اون وقت طرف مقابل چه فکری راجع بتون میکنه: که حتما پای یکی دیگه وسطه یا اینکه شما یه مشکلی دارین یا اینکه سر کارش گذاشتین یا هزارتا فکر دیگه که هیچ کدومشون خوش نیست!! دلم گرفته....

دیشب مهمونیه تولد گرفتم البته به تولدم چند روز مونده واسه این زودتر گرفتم که امسال هم مثل پارسال یکی دیگه از دختر عموهام روز تولد من مراسم عقدکنون گرفته! من روز تولد خودمو میخااااااااااااااااااااااااااامگریه.. خوش گذشت با همه خستگیش!

این روزا یکم گیجم نمیدونم چم شده راستش اینگار ازین همه بی هدفی خسته شدم .

این هفته کلاسم تعطیله آخه استاد جونی داره میره  مهمونی دخترش، جشن فارغ التحصیلی دخملیش.هفته قبل من سر تصمیم کبریم موندم حتی حتی یه نیگاه هم نکردم هی آقای اوشون با دوستانشون حرف زدن بلند حرف زدن بلندتر حرف زدن و من با بی محلی تمام به صحبت پرداختم و رفتم.... خوشال نیستم این بازی داره لوس میشه یه بار من یه بار اون شده!خب این هفته که بازی تعطیله تا نوبت بعدی ....

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |