دلتنگی های قديمی
تو فنجون قهوم نیستی تو فال تاروتم نیستی ولی مگه میشه بهت فکر نکرد؟ نمیدونی مگه چقد سخته که بهت اس ندم!! هر شب عکستو میبینم و سعی میکنم یادم بیاد صدات چجوری بود؟ دیشب پشیمون شدم که چرا همه اساتو پاک کردم دلم واست تنگ شده بی انصاف, آخه چرا؟!! چرا سعی نکردی هان! چرا فقط یه روز هم شده امتحان نکردی!!وای چه چقد ازت پرم اونقد پرم که از چشام سر ریز میشی.. کجای قیافم نوشته بود خالی از احساس خالی از علاقه که این طوری میخواستیم؟ تو هم دلت تنگ میشه؟ یه ذره چی؟ اصلا شده یهو تو طول روز یاده من بیوفتی؟ همش دارم تو دلم با تو حرف میزنم مدام دارم حرفایی رو تمرین میکنم که اگه زنگ بزنی یا حتی اس بدی و حالمو بپرسی باید بهت بگم ولی نمیدونم چرا اسمتو رو صفحه موبایلم نمیبینم, آخه دلم برات تنگ شده بی انصاف!! 1. آخه چی بهت بگم هان؟! باز اس دادی! واقعا این سکوت من واست سنگین نیس؟! اصن این چیزا رو میفهمی یا نه؟! میدونی این دفه حتی عصبانی هم نیستم ک... لقت هر چقد دوست داری منو عزیزم خطاب کن اینجا قلبی واست نمیتپه . 2. مامان اینا برگشتن نمیدونم جریان چیه که هم کلی پارچه گیپوری متری خدا تومن خریده هم نقدی سوغاتی داده!!! ولی راستش تو این 10 روزی این قد خونه آروم بوده که این همه شلوغی و مهمون و رفت و آمد سخته واسم.. دوباره همه چی مثل سابق شد! 3. یه دونه گوشوارم گم شده رفتم با پولی که مامانم داده گوشواره بخرم ولی وای!!!! چه خبره!! تو این اوضاع ازدواج کردن و سرویس خریدن یه پوست کلفت میخواد!! 4.دلم خیلی گرفته، خیلی دلم میخاست یه رابطه جدید و شروع کنم ولی کو آدمش!! کو اونی که به ما بخوره! والا ما که اونا نمیخوریم!! با شماره ناشناس زنگ میزنی و حتی جرئت حرف زدن نداری و بعدش اس میدی که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیری!! خواستم بزنم تو دیگه کدوم خری هستی باز خودمو کنترل کردم و گفتم که تو دیگه کی هستی؟ واقعا فک کردی تو رو یادم نمیاد که پرسیدی منو یادت اومد؟ آره تو رو خوب یادمه ، تو رو بهتر از خودم یادمه بعد از این همه سال ازم میپرسی خوبم؟!! نبودی پیشم که ببینی که دیگه با دیدن است دستام نمیلرزه نفسم نمیگیره چشام داغ نمیشه ولی دیدی که جوابتو ندادم و تو پشت هم اس میدادی و من سرد بودم هنوز اونقد خشم دارم که از شدت نفرت سکوت کنم ... 5سال گذشته و خیلی چیزا عوض شده من بزرگ شدم حتی بزرگتر از دهنت میدونم که عکسامو میبینی و چکم میکنی ، من چه جوری تو ذهنتم؟! همونی که برات بودم یا همونی که تو واسه بقیه تعریف میکردی و انتظار داشتی که باور کنن! فک میکردی بقیه باورشون میشد!! اگه باور میکردن که تموم دوستای صمیمیت بهم پیشنهاد نمیدادن که باهاشون دوست شم رضا بهرام حتی حسین ... میبینی که دیگه مهربون نیستم من عوض شدم.. دیروز با مامانو دوستشو دختر دوستش داشتیم میرفتیم مهمونی من تو لاین سبقت بودم و سرعتی هم نداشتم و آروم هم نمیرفتم یه اوشکولی داشت موتورشو هول میداد از عرض خیابان رد کنه (که بریدگی هم نداشت ) و عمدا یا سهوا یا هر غلطی مرتیکه!! سمت مخالف رو نگاه میکرد حواسم بهش بود ولی انتظار داشتم وقتی دارم با سرعت میام و اونم موتور کوفتیشو داره هول میده بر میگرده نیگاه میکنه و وایمیسته ولی بلانسبت الاغ نگاه نکرد و اومد زدم رو ترمز! ولی مگه ماشین وامیسته!! تموم مدت (یعنی این صدم ثانیه ها) دعا میکردم که ماشین وایسه نخورم بهش و تو فاصله 50 سانتی کمتر وایسادم و باز تو این صدم ثانیه های آخر خدا خدا میکردم ماشین پشتی نزنه بهم!! ملت میخ شده بودن حتی ماشینای اطراف و اون دست خیابون داشتن نیگاه میکردن ولی اون ک.... حتی روشو برنگردوند!!! منم خودمو سبک نکردم و بوق نزدم , تا چند ثانیه هممون سکوت کرده بودیم شانس آورده بودم که حتی اگه باد ماشینم بهش میگرفت بیچارم کرده بود مرتیکه معتاد.. خلاصه فرشته نگهبانم نجاتم داد و ازش ممنونم این روزا اینقد به جون خدا قور میزنم که انتظار اینو نداشتم با اینکه فرشتم همیشه همجا کنارم بوده و نجاتم داده , خدایا مرسی هوای دلم هنوز ابریه با بارون پراکنده این چند وقتی دلم این قد سنگین شده که مغزم دیگه نمیتونه جور سنگینیشو بکشه شاید یکی ازین روزا هر دوشونو بزارم زمین و یکم خستگی در کنم. دوباره کلاسام شروع شده و ازین بابت خوشالم و سرم گرم میشه یه کم تو تکاپوییم چون مامانم و بابام اول اردیبهشت میرن کربلا واسه همین مامانم در حال آشپزیه و غذا ذخیره میکنه واسه ما!! امیدوارم مثل مکه رفتنشون نباشه که خاله هام بیان اینجا و از کار و زندگی بیوفتیم و حتی واسه بیرون رفتن و هر کار ساده ای جواب پس بدیم!!! و شبا زود بریم بخوابیم و کل مدت در خونه بمونیم.. کلی هم صاحاب پیدا کنیم که از پدر و مادرمون بدتر باشن!! خلاصه امیدوارم به استقلالمون احترام گذاشته بشه... چند وقت پیش داشتم مطالب دوستمو میخوندم که یه جمله جالب ازش یافتم معنیش این بود: اشتباه اشتباهه حتی اگه همه انجامش بدن و درست درسته حتی اگه هیچکی انجامش نده... همین جملش کافی بود تا به خودم باور داشته باشم... سال نو همه مبارک ایشالا که هر ثانیه این سال و هر نفس این سال جز شادی چیزی نباشه ........................................................................ امسال من که تا الان کلی روز و شب ت.خ.م.ی داشته که خدا تا آخر رو به خیر بگذرونه.. یه چیزایی دیدم و شنیدم و بو بردم که تا الان سکته نکردم خیلیه خدا صبرم بده و یه دل گشاد و یه اراده قوی و بصیرت. ..................................................................... بعضی وقتا آدمایی که میبینی و نسبت بهشون دید اجتماعی داری با اونی که واقعا هستن کلی کلی کلی فرق دارن این وسط تکلیفت با خودت گم میشه میمونی که چیکار کنی نمیدونم چرا همیشه اینقد زود خر تیتاب خورده میشم دلم واسه خودم کبابه نمیدونم باید چیکار کنم بعضی وقتا دلم میخواد یه رابطه جدید شروع کنم ولی چرا همه رابطه ها به یه چی ختم میشه؟!! و باز من ترجیحا قید شروع رابطه ها رو میزنم یا بعد از یه مدت با دلی آکنده از اندوه ختم میکنم نمیدونم چرا ملت اینقد فکرشون باز شده و راحت بر خورد میکنن و ما کجا و اونا کجا!! و به اجبار تنها میمانیممممم با اینکه دلمان پیش کسی میماند که روز ها و ماه ها دلمان سخت هوایش را میکرد و هوادارش بودیمو هر شب خدا خدا میکردیم با ما چت کند و وقتی حالمان را میپرسید قند در دلمان آب میشد و حالا که فهمیده ایم او نیز به ما تمایل دارد بنا به دلیل تابلو محدودیت سرعت ما غمناک میمانیم هر چند سعی میکنیم با حداقل سرعت برانیم تا خدا چه بخواهد...پس در لحظه زندگی میکنم. خدایا فقط 5 دقیقه هم شده بیا پایین بزار بغلت کنم تا باورم بشه که بیکس و تنها نیستم یه مدت نبودم شاید یه مدت دیگه هم نباشم نه اینکه خودم اینو بخوام نه! کامپیوترم مریض شده بردمش دکتر که خوبش کنه برعکس حالش بدتر شده حالا من صبورانه به انتظار بهبودی همراه تنهاییام دوست خوب و کسی که همیشه برام وقت داره و بی شکایت و کنایه همراهمه نشستم به امید بهبودی دوست تمام تنهاها... بعضی وقتا به نظرم زندگی کردن مشکل میشه اونقد که واسه هر ثانیه باید میلیونها سلول خاکستری پردازش کنن که تورو جلو هول بدن و اون موقع انگار همه چی رو دور کند میوفته و چرخ زندگی نمیخواد بچرخه چقد بعضی وقتا زندگی کردن سخته... چند سال پیش ایام دهه فجر بود تو مدرسه پسرونه .. همون اول که رفتم سر کلاس دیدم شیطونترین پسر کلاس نشته ردیف اول! فهمیدم امروز واسم برنامه دارن!! خیلی جدی شروع کردم و کلاس هم ساکت بود!!!! هر ثانیه که بیشتر میگذشت بوی آشی که برام پخته بودن بیشتر در میومد ... در لحظه موعود وقتی رومو از تخته برگردوندم دیدم آقا 2تا بادکنک نیمه باد رو گذاشته زیره لباسش!! توی لحظه باید تصمیم میگرفتم که بخندم یا خودمو عصبانی نشون بدم ! سریع خودمو جمعو جور کردم و گفتم فلانی بیرون!! پررو در حالی که هنوز بادکنک زیر لباسش بود و دوستاش کاملن جدی نشسته بودن گفت چرا؟! وای چه حس بدی بود که بفرستمش دفتر و توضیح بدم چرا!!!!!!! خدایا چرا پسرا رو اینقد موذی آفریدی؟! درد این روزام انقد سنگینه که یادم میره نفس بکشم.. نمیدونم خدا کجای زندگیه منه؟ پدرم نیگام نمیکنه باهام حرف نمیزنه طوری رفتار میکنه که انگار من وجود ندارم مادرم طوری با حرص و عصبانیت جوابمو میده که یه لحظه شک میکنم و دقایق رو مرور میکنم تا یادم بیاد خلافم چی بوده.. گناهم اینه که به خواستگارم گفتم نه چون ازش خوشم نیومده چون حسی ندارم چون ازدواج سنتی تو کتم نمیره چون ازش چندشم میشه , گناهم اینه که تا الان ازدواج نکردم و باعث سرافکندگیه خانوادمم چون پدرم ناراحت حرف مردمه نه خوشحالی و خوشبختیه من پدرم فقط میخاد من ازدواج کنم تا نگن دختر فلانی حتما ایراد داشته که رو دستش مونده ( اینا جمله خودشه) نمیدونستم تا این حد باعث شرمساریه اونام .. خدایا با توام بگو چرا برمگردوندی چرا نذاشتی بمیرم برمگردوندی که همه چیزای قشنگمو ازم بگیری شاید واقعی نبودن ولی بودن! من خوشال بودم!! برمگردوندی که به این روزم بندازی که باورم بشه چقد ناخواستنیم! خب باورم شد.تمومش کن به خودت قسم که پر پرم .. چند وقته که این سوال رو مخمه که چرا نمردم من که بریده بودم از همه چی.. چرا برمگردوندی؟ 2روزه کارم شده گریه, تاوان کدوم گناهمو دارم پس میدم که هنوز تموم نشده. پدرم 3ماه تابستون باهام حرف نزد حتی نگاهم هم نمیکرد چون ازش خواسته بودم واسم کرم بخره با پول خودش!! 6ساله پدرم بهم پول توجیبی نمیده نه اینکه نداشته باشه میگه خودت کار میکنی منظورش همون تدریس خصوصیمه اگه در سال هزینمو با در آمدم حساب کنم یر به یر میشه! راستش کلا بهم نه تنها پول تو جیبی نمیده پول سفر و دکتر هم نمیده اینا اصلا مهم نیست چون خدا بهم برکت میده که از پس خرجم بر میام دردم تو محبتی که ندارم تو حس حمایتیه که ندارم نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم چیه این زندگی قشنگه که بخاطرش بجنگم.. به خود خدا قسم فقط اگه یه ذره پشتم به خانوادم گرم بود میدونستم کسو دارم که تو سختیا میتونم روش حساب کنم شاهزاده قصه ها بودم پری مهربون بودم اگه فقط دلم قرص بود.. وقتی نه خدا پناهمه نه پدر و مادرم به چیه زندگی بچسبم؟ دیگه چقد تظاهر کنم خوشحال و خوشبختم و همه چی آرومه .. امروز تو رانندگی با یکی دعوام شد انگار دارم انتقام درگیریامو از ملت میگیرم حالم بده و کلافم تقصیر کسی نیس من قاطی کردم دلم میخواد اینهمه خشمی رو که دارم خالی کنم ولی آخه سر کی!! کاش ریموت زندگی دست من بود هر جا رو که میخواستم میزدم جلو یا پاک میکردم یه جاهایی رو هم رو پوز میزدم دلم از اون جاهایی میخواد که بایست پوزش کنی.. دلم آرامشو شادی میخواد دلم یه دله قرص و محکم میخواد یه دل خوش... نمیدونم چیکار کنم که خلق تنگم خوش شه؟ که اینقد هاپو نباشم انگار اینروزا همه چی با من چپ شده!حتی خوابامم قاطی کرده و تو خواب هم باید حرص بخورم و با حال گرفته شده بیدار شم..! چقد هفته ها زود میگذره یکشنبه ها شده تاریخ نگار عمر من!! چقد از مراسم خواستگاری سنتی بدم میاد اینکه یک غریبه رو واسه اولین بار تو خونت ببینی و نگاههای خونوادشونو تحمل کنی زجرآوره! منم که بداخلاق که قیافه گرفتن تو خونمه و غیر ارادیه .. قیافم میشه شبیه کسی که زیر دماغش جوراب بدبو گرفتن همچی بدجنس میشم که مادر خونواده جرئت نکنه چیزی ازم بپرسه!دفه قبل هم یه حرکت زدم! حوصلم سر رفت بلند شدم رفتم تو اتاقم!!! دارم فکر میکنم که اینبار هم همین کارو بکنم.. بیزارم از این مراسم ,تازه حوصله جنگ و دعوای بعدشو ندارم نمیدونم چرا پدرو مادرم اون چیزیو که من تو نگاه اول میبینم نمیبینن و حتما باید یه مدت بگذره تا حرفای من بهشون ثابت بشه! بعضی وقتا واقعا از دستشون کفری میشم که چرا اینقد سهل اندیش و ساده و زودباور و سهل گیرن! خدا جون نجاتم بده از این جنگ قریب الوقوع. به خدا همینجوری خوشم و قصد ندارم به هیچ غریبه ای اعتماد کنم چرا هیچکی نمیفهمه!! داشتم به عشق اولم فکر می کردم. کلاس چهارم بودم اون موقع سرویس داشتم تمام بچه های محل که سرویس داشتن سر یه چهار راه جمع میشدن حالا فکرشو بکنین چه جمعیتی!! دختر و پسر همه با هم بازی میکردم در حالی که حتی اسم هم رو هم نمیدونستیم ولی من اسم اونو میدونستم وقتی با دوستام بازی میکردم چشمم بهش بود حتی الان هم یادمه که چه شکلی بود و چی میپوشید یه بار اتفاقی باعث شدم زمین بخوره داشت دعوا میکرد بعد دعوا دوستش منو نشون داد گفت این بود که واست جا پا انداخت!! اون نیگام کرد و هیچی نگفت چه روزایی بود اون روزا هم خر تیتاپ خورده بودم مثل الان.. بقیه پسرا که میومدن دورو ورم و چشمک میزدن یا نامه میدادن پشت چشم نازک میکردمو رومو اون ور میکردم آخه من از یکی دیگه خوشم میومد!! الان که فکر میکنم میبینم خریت باید تو خونت باشه ربطی به سن نداره و من از بچگی دچار این عارضه بودم!! دلم واسه حماقتام تنگ نمیشه واسه موقعیتای توپی که واسه یه عوضی به هدر دادم و خیلیا دنبالش بودن..دلم واسه هیچ کدوم تنگ نمیشه دلم فقط واسه خودم تنگ میشه واسه من کامل و شاد و سربه هوام. هفته ای یه بار ازون چهارراه رد میشم الان دیگه یه طرفه شده ولی هنوز همون رنگیه . وقتی قراره کسی دستتو نگیره حالا همه رو صدا کن!التماس کن ناله کن! هیچ کی نیس.. جایی که حتی شیطان سراغت نمیاد واسه معامله میخوای خدا صداتو بشنوه!!!! گاهی فک میکنم این سریالا راستن خدا بازنشسته شده و رفته پی تفریح خودش.. من انسانم فرشته که نیستم اطاعت محض باشم! من توجه میخوام خدایی رو میخوام که وقتی صداش میکنم جوابمو بده بگه بله بنده من من کنارتم. خدایی رو نمیخوام که فقط من صداش کنم و اون فقط نگا کنه و به قول بالاییا امتحان کنه. من یه کم محبت میخوام یه کم عطوفت می خوام خدایی رو میخوام که مهربان و بخشنده باشه من باید چی رو باور کنم!!!وقتی صدایی نمیاد از این همه ترسیدن خسته شدم من توجه میخوام یه تکیه گاه امن و مهربان میخوام نه یه سایه ترسناک و قدرتمند که سرش شلوغه و وقتی واسه ریزو پاشایی مثل من نداره.. اگه داری میخونی یا نوچه هات دارن میخونن من منتظر جوابم بیش ازین منو به محبت و عدالت و هر چیز خوبی که در موردت میگن مشکوک نکن اگه الان وقت نداری یا مرخصی هستی حداقل یه مسج بده که بدونم نامه رو خوندی.. انسان چه حس خوبی این هوا میده چه لذتی داره ساعت 3-4 بزنی بیرون و بری شیطونی! ازین بریدگی به اون بریدگی یه مسیر رو 10دفه بری و یا دور میدون 5-6 دفه بچرخی این قد گرم لذت بردن از ثانیه ها باشی که هیچ احدی به چشمت نیاد خدایا این شادی ها رو از ما نگیر.. چه حس دل نشینیه ندیدنت این که حملت نکنم اینکه سایه ات رو افکارم نباشه و اینکه هوایی که نفس میکشم سبک از تو باشه! وای که مردم از دل خوشی!!!!! کی میشه از سایه ها بگذرم و سراسر نور باشم ؟! آخ جون برف! تو پاییز!! امروز رفتیم برف بازی یخ زدیم برگشتیم چه قد شهرمون قشنگ شده, خدایا شکرت بابت دیدن اینهمه زیبایی.. امروز همش تو فکر پسریم که وقتی رفته بودم دکتر دیده بودم 16-17 سالش بود لاغر و خوش تیپ, با اینکه زیر شیمی درمانی بود و حالش اونقد بد بود که دکتر سروم و از دستش در آورد ولی خنده از رو لباش محو نمیشد! خنده رو لبای اون و نگاه سرد و خیره مادرش به دیوار!! خدایا چه کاری ازم بر نمیاد جز دعا؟! این جوونترینشون بود که تو مطب دیده بودم هنوز موهاش نریخته بود.. یعنی امروز هم به چشم اون قشنگ بود؟! یه روزایی که دلتنگم یه روزایی که شادم من! تو را من چشم در راهم.. چه روزایی که دلتنگم چه روزایی که شادم من تو را در هر نفس دارم.. گل نازم توای تنها من را در من نکن رسوا.. چه روزگاری شده! امروز واسه ندیدنت دعا کردم!! چقد حالم خوبه وقتی امروز ندیدمت.. انگار خدا هم منتظر این دعا بود چقد هوام سرده بی تو.. من عاشق سرمام! چقد ندیدن نگاهت خوبه.. امروز داشتم فکر میکردم که برم تو کار فال! آخه این کار از جمله شغلاییه که چه وضعیت اقتصادی خوب باشه چه بد کلی مشتری توشه! هیچ وقت بهش به طور جدی فکر نکردم ولی بهم چندین بار پیشنهاد شده نمیدونم ولی جرئتشو انگار ندارم! اینکه بقیه چه جوری راجع بهش فکر میکنن خوشایندم نی! ولی پول توشه (: مجبوریم به خودمون بقبولونیم که زندگی زیباست.. خدایا این دیگه چه جور امتحانیه؟ چیمو داری امتحان میکنی؟ من همون سست عنصر قبلیم. همونی که راحت پاش میلغزه همونی که راحت شکایت میکنه و راحت شک میکنه! همون گناهکار رو سیا که راحت صداشو سر تو بلند میکنه و هر دفه که یه نه میاد تو کارش چشاشو میبنده و دهنشو وا میکنه! من هنوز همونم .. هنوز سستم و شاکیم. نمیدونم این یکی واسه چیه؟ خدایا یه امتحانو چند بار ازم میگیری؟! هر دفه یه جور!! دستمو بگیر نزار این دفه هم رد شم . دور دور دور از من خارج از دایره من دور از شعاع آغوشم خاصیت دایره ها اینست که بسته باشند واسه همین است که هرچه بازو هایم را میچرخانم تو تویش جای نمیگیری. و من در مرکز تنهای تنها هستم . من و شعاع بازوانم.. دایره ای بسته ایم متقارن کامل و مدور. چشمانم را می بندم و خاطره میبینم خاطراتی سرد و رنگی دور و خاک خورده تو را کجای راه خاک کردم که مزارت را اینچنین گم کرده ام! ..................................................................................................... یه روزایی دل تنگ خودم میشم یه روزایی به خودم میام و میبینم دستام خالیه و آیندم نا مطمئنه کاری نکردم که بهش افتخار کنم حتی نمی تونم قهرمان خودم باشم. چه حس بدیه!! سرم رو کردم تو فانتزی زندگی تا یادم بره چقدر از من بچگیم دور شدم دنیامو پر کردم از حباب تا یادم بره گوسفند صفتیمو!! ........................................................................................................ از دستای خالیم میترسم.. چه کاریه مثل ...خلا وقتی دیدمش سلام نکنم و خودمو بزنم به کوری و از 50 سانتیش رد شم و بعد عذاب وجدانه آداب معاشرت منو خفه کنه و مجبور شم براش پیام بزارم سلام!!! و خودمو ضایع کنم! اونم تیکه بندازه که احوالپرسی کردیم ولی بعد از یه ساعت! خب مثل بچه آدم وقتی دیدمش میگم سلام و خلاص . اون وقت هر وقت که دیدم آنه دلم تپ تپ نمیزنه که الان چیکار کنم؟ برم تو چت یا نه! هان! بیخیال.. چه کاریه چت با یاشار! خیلی ازش خوشم میاد!! همون اول بدون اینکه سلام کنه یهو میاد یه چی میگه که لج منو در بیاره تا جوابشو بدم و اونم پررو! با من کل کل میکنه باز خوبه که باهاش رو در وایسی ندارم که مواظب حرف زدنم باشم که بهش بر نخوره عمدا یه چی میگم که بهش بر بخوره که اونم پررو تر ازین حرفاست اینقد کل کل میکنیم که دعوامون میشه و دیگه کسی حرف نمیزنه ولی بعد از 10 دقیقه سکوت میاد یه چیزی میگه که از بس حرصمو در میاره که خندم میگیره و بدون کدورت خداحافظی میکنیم این داره میشه یه داستان! دارم خل میشم موندم که با خودم چیکار کنم! تا به حال فکر کردین که میتونین یکی رو بکشین ؟ اونقدر خشم نهفته داشتین که احساس کنین فقط کافیه اراده کنین تا وجود کثیفش از ذهنتون و از هستی پاک بشه؟ تا به حال با نکشتن کسی کلنجار رفتین؟ تا به حال با این حس که فقط کافیه فرمان ماشینتونو کج کنین و بهش بزنین و از روش رد شین مبارزه کردین؟ تا به حال نیم ساعت تموم برای نکشتن یه نفر با خودتون جنگیدین؟ چقد سخته! میتونی تا تموم حس رضایتت از روش رد شدی و بگی یه حادثه بود ... چقد سخت بود نچرخوندن فرمان ماشین... چقد سخت بود کنترل دستام و ثابت نگه داشتن فرمون ماشین!! نمیدونم اگه باز هم ببینمش میتونم نکشمش!! .................................................................................................................. روزگارم بد نیس ملالی میاد و می رود صد دفعه گفتیم در را ببندند تا هر کسی نیاید و نرود ما از شلوغی خوشمان نمی آید. یه جوری حالم بهتره نه واسه اینکه یه اتفاق خوب افتاده واسه اینکه امروز تصمیم گرفتم که از هفته بعد بشم مثل قبل سرم و بندازم پایین و برم بدون اینکه بخوام نگرون سلام کردن به کسی باشم راستش این هفته یه کم ترش بود اگه می خواستم این کارو بکنم چون ممکن بود بزاره رو حساب تلافی ولی هفته بعد دیگه راحت میشه خودمو بزنم به خل خلی و مثل قبل به قول خودش رومو کنم اون ور و برم اگه ... داره دوباره خفتم کنه!! هر چی که بود وقتی این تصمیمو گرفتم حالم بهتر شده و نفسام خنکه. چه هوای خوبی شده ! باید برم مانتو بخرم البته کمی بلند با این یکی جرئت ندارم بی ماشین برم تو خیابون چه کاری شده این ...بازیا! دلم واسه دوران دانشگاه تنگولیده من مصی و هدی و نازلی رو میخوام:( پویش و بیوک معین و می خوام چند روز پیش یاد یه جریانی افتادم: سر کلاس اول راهنمایی بودم و داشتم با جدیت تدریس میکردم و یهو یکی از پسرا دستشو برد بالا و مودبانه پرسید اجازه خانوم یه چی بپرسم؟ منم ساده!! گفتم بپرس. گفت: اجازه انسان پستاندارانه یا تخمگذار؟ مونده بودم بخندم یا خودمو بزنم به عصبانیت تا اومدم یه چی بگم یهو کنار دستیش زد زیر خنده و گفت: مگه تو از تو تخم در اومدی؟! و خودشون هرهر خندیدن!! به من یا به خودشون !!!!!!



