دلتنگی های قديمی

در هوای شهری تنفس میکنی ک من در هر دم و بازدم ب تو می اندیشم پس تو نیز اندیشه های مرا در رگهای خود داری, تو نیز دمی مرا بیاد آر..

ترسم از آن است در پس نگاهی تو را با دیگری ببینم.

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٤ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

ب چشمان تو سوگند

ب آب

ب باد

ب هر آنچه بر نگاهت میرقصد

تو را آنجنان ک باید

 آنچنان ک لایق باشد

دوست میدارم...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٤ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

صدایم بکن

صدای تو زیباس

در آغوشم بگیر

آغوشت امن است

نوازش کن

طوری ک در هر نفس آرزو کنم زمان بمیرد و منو تو حک شویم

تو! تو ای ک نیستی حتی در هستن هایت

تو را دوست دارم

ب خاطرت دارم

بی شرط دوستت دارم

بی تو ب خاطرت دارم

خلق شده ام ک تو را بیدلیل بی توقع دوست داشته باشم

و تو رهگذر!سبک پا! و هستی منی..

نوشته شده در ۱۳٩۳/٢/٢٢ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

روزی روزگاری ن چندان دور ی تکونی ب گردونه سرنوشت داده شد و تاس بالاخره چرخید و ی تکونی ب روزمرگیها داده شد! روزا هر کدوم ی رنگ شد ی روزایی شفاف ی روزایی مات و کدر و بعضی وقتا تاریک ولی تاس هنوز در حاله چرخشه ورق سرنوشت ب نفع شده و ریسک کردن هیجان انگیز شد! مخالفتها شروع شد این ینی تغییر و فرار از بایدها و روزمرگیها! هنوز خیلی این چرخه باید بگرده تا ب کام بشه ولی تکون خورده و این ینی خداحافظ من قبلی..

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

هر روز که میخام از در برم بیرون نقاب خندانو میزنم و تموم روزو باهاش سر میکنم غروب 2باره که میام خونه انگار همه سنگینیا بر میگرده و منمو دنیای واقعی نمیدونم چرا اینجوری شد؟! همه چی شد 6سال پیش به همون بدی نمیدونم شاید سیاهتر تنگتر عذاب آور تر دیگه نمیتونم بلندشم جواب چرا مو از کی بپرسم از اون یا از خدا؟! از هردوشون بریدم دیگه نمیتونم خواهش میکنم 2باره نه!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۳ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

هر روز سعی میکنی بخندی و پر انرژی باشی تا بقیه رو ناراحت نکنی تا اطرافیانت از وجودت لذت ببرن و روزشونو خراب نکنی هر روز با لبخند تمام رخ برخورد میکنی که انگار هیج غمی نداری هیچ کمبودی نیس انگار مرفه بیدردی و همچیت عالیه 8ساعت در روز نقاب میزنی هرکی ازت میپرسه خوبی؟! میگی آره بهت میگه یه وقت غصه نخوریا؟! میگی باشه! نمیزاری کسی بغضتو ببینه ولی تو گلوت درد میکنه و صبا چشات پوف داره بابات میگه سرما خوردی ولی تو میدونی که گلو دردت بخاطر بغضه و پوف چشات واسه اینه که با گریه خابیدی ولی باز صب که میخای از ماشین پیاده شی نقابتو میزنیو در شرکتو با خنده و شادی باز میکنی!! همه دورو ورتن و مدام سرت شلوغه ولی اون خلا اونقد بزرگه که هیچی پرش نمیکنه همه هستن همه کنارتن ولی باز سنگینو درک این اتفاق واست سخته!نمیفهمی!هضم نمیشه!حمل نمیشه!دارم له میشم!!میدونم که 2باره شکستم فقط نمیدونم چه جوری باهاش سر کنم؟!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/٢۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

این روزا پرم از دلتنگی اینقد دلم گرفته که باز چشام داغه هیچ کسی هم نیس که باهاش حرف بزنم هرکی سرش تو مشکلات خودشه دیگه جا واسه من نمیمونه! موندم تو کار زندگی. خستم ازین همه فشار کی میشه همه اینا تموم شه دلم یه خونه پر از آرامش میخاد دلم یه دل قرص میخاد همین! خدایا این خواسته در برابر عظمتت زیاده!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۳٠ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

خسته شدم ازین کار ت.خ.م.ی که مجبوریم تا 5 بمونیم بدون اضافه کاری!! و انگار وظیفمونه نمیدونم چقد میتونم تحمل کنم و ادامه بدم این همه کار و این همه انتظار!! اونم تو این هوا و با دهن روزه! مثلا قرار بود ساعت کاریمون تا 2 باشه ولی ظالمن دیگه! فعلا کلافم به خاطر این همه فشار.. چه کاری چه روحی

دیگه داری حالمو بهم میزنی بعد از 6سال برگشتی و بعد از اون همه کار!! از من انتظار داری که دوست داشتنمو بهت ثابت کنم!!!!!!!!!! من باید بهت ثابت کنم؟!!! تمومش کن لعنتی بسه! این قد با روان من بازی نکن! بزرگ شو مرد شو اگه نمیتونی گمشو..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/۱٥ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

کار جدید با وجود فامیل اونقدرا هم ساده نیس!! یهو یه اتفاقاتی میوفتده که شاکی میشی! ولی با وجود همه حواشی بد نیس اوضاع روبراهه البته فعلا!!

یه مسافرت یهویی پیش اومد طبق معمول!!! ولی این بار مسافتی بس دور! به مقصد کیش! که چقد گرم بود هوا!!!!!!!!!!! ولی در عوض کلی خرید کردم با وجود اینکه جند روزی میشه که برگشتم هنوز یکی از ساکام پره نمیدونم لباسا و کفشامو کجا بزارم!! به امید روزی که کمدم بزرگتر شود...

توی کارم خیلی عصبی میشم یهو هاپو میشم ولی از اونجایی که با دوستم اونجام طفلی هیچی بهم نمیگه و فقط لبخند میزنه دوست خوبمه دیگه..حجم کارمون زیاده ولی تا 3-4 ماه آینده کمتر میشه. وقتی از سر کار میام دیگه جونی نمیمونه واسم واسه همینه که کمتر میتونم بیام اینجا و دلم واسه اینجا خیلی تنگ میشه...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۳٠ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

بعد از 6سال برگشتی و میگی که پشیمونی!!میخای ببخشم و دوباره با هم باشیم!!!! راجع به من چی فکر کردی آخه؟! خستم از همه چی! از تو ! از خودم! از تموم حرفایی که بهت زدم! از همه خواهشات! خستم تمومش کن بسه ! دیگه نمیخام حملت کنم!پیاده شو..

........................................................................................................................

کار جدیدم محیطش خوبه ولی از اونجا که رئیس فامیله یه مشکلاتی هس دیگه! خیلی خسته میشم و وقتی میام خونه به هیچ کارم نمیرسم!! کی میشه که عادت کنم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱٠ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

جدیدا اینقد ترسو شدم که فقط به حرف عقلم گوش میکنم بعدشم پشیمون میشم ولی از اونجا که عقل کلا رئیسه فرمون میده و سه سوت پشیمونی محو میشه و جاشو به رضایت و این جمله که دیدی گفتم اینجوری بهتره! میده! امشب ازون شباس که دلم واسه جسارت قدیمام تنگ شده! ولی این روزا فرمون دست جناب عقله و اگه یه ثانیه دلم فرصت جولان پیدا کنه و یه ریسک کنه جناب عقل سریع دست بکار میشه و با هزارتا دلیل زودی جمع و جورش میکنه! دلم میخاد یه کاریو انجام بدم ولی قدرت عقلم بیشتره و من دارم کلافه میشم چیکا کنم آخه!!!

امروز جلسه توجیحی داشتم بعدش با دوستم رفتیم ماشین بازی کلی گاز دادم هوا عالی بود ولی فکرم مشغول بود همش دارم بهش فک میکنم کاش این طور وقتا یکی بود که به آدم میگفت انجامش بده من پشتتم اگه چیزی شد باهم از عهدش بر میاییم همه چی خوب پیش میره و... و کلی انرژی مثبت دیگه...

کسی آدرس خونه خدا رو داره من هرچی صداش میکنم کسی جواب نمیده آخه میدونین من فقط اونو واسه مشاوره قبول دارم ...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۳٠ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

امسال سر جریاناتی که با خونوادم داشتم دفترچه آزمون ارشد آزاد نگرفتم در عوض واسه اولین بار دفترچه سراسری گرفتم خب اولش خواستم برم کلاس ولی دیدم هزینش با درآمد من جور در نمیاد واسه همین بی خیال شدم و خودم هم از عهده خوندنش بر نمیومدم تنها درسیکه تونستم یه کم بخونم ریاضی عمومی بود !! اونم فقط 3فصلش!! که اونم بیشتر واسه تدریس لازمم میشد تا کنکور!! خلاصه سر جلسه از اونجاییکه حجم سوالاتو کم کرده بودن فقط 2تا سوال از خوانده های من اومده بود و من هم که آخر اعتماد به نفس!! هر دو رو حل کردم و 2تا سوال هم از جبر خطی حل کردم و بقیه وقت رو به فکر کردن راجع به بدبختیام گذروندم!!! یه چندتایی هم زبان زدم که پاسخ نامم حداقل 10تا تست زده رو داشته باشه!

تا چند وقت پیش که تو شیرینی فروشی بودم چند تا از دوستام و دیدم ازم پرسیدن مجاز شدی؟ منم که خجسته! گفتم مگه کارنامه اومده؟! گفتن آره بابا فقط 2روز دیگه وقت داری! اونا مجاز نشده بودن میدونستم که کلاس رفتن و درس هم خوندن البته رشتشون کامپیوتر بود. آخر شب که رفتم خونه محض کنجکاوی که بدونم اون 2 تا تست ریاضی عمومی رو درست زدم یا نه رفتم تو سایت!! مجاز شده بودم!!!! اونقد خوشال شده بودم که حد نداشت رتبم خیلی بالا بود ولی اصن مهم نبود به همه گفتم و کلی خوشال بودم ولی مامانم حتی نگام نکرد چه برسه که تبریک بگه! خلاصه هیجانم که فروکش کرد بهش گفتم همه( دختر عموهام) بهم تبریک گفتن تو چرا نمیگی؟ گفت: اگه فکر کردی با قبول شدن دانشگاه میتونی ازین خونه بری کور خوندی!!!

خدایا واقعا هستی؟! واقعا اونی که دارم باهاش حرف میزنم خداست؟!! قدرتی هم داری؟! خدا هستی و قدرت داری و این همه دلم من شکستس؟!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

روزگارمون داره میچرخه و ما هم سوار بر اون گاهی در جهت میچرخه و گاهی خلاف جهت گاهی هم تو تکرار میچرخه..

نمیدونم الان داره چه جوری میچرخه ولی یه پیشنهاد کاری دارم که از هفته بعد مشغول میشم حقوقش زیاد نیس و بیمه داره محیطش هم فک کنم خوب باشه چون با یکی از دوستام هستم!!خلاصه ما هم به جرگه کارمندها قراره بپیوندیم ولی نمیدونم تو من چی دیدن که کل فامیل میگن : باید زود بیدارشیا!! هر روز باید بریا نکنه یه روز بری یه روز نری!! فال ورقتو نبریا!! خلاصه ازین جور حرفا!!!

ما هم منتظریم که کلیک کار بخوره و صدامون کنن...

یه ماشین دیگه هم گرفتیم ولی هنوز معلوم نیس نصیب من کدام یک است؟! فک کنم همون لگن سابقم باشد! یه وقت هم چه دیدی.. شاید هیچکدام..!

همه ی این چرخشا درست ولی رفتار و اخلاق و مشکلات من و خانواده مثل سابقه نمیدونم با این بخش عمده زندگیم چه کنم؟!! واقعا درموندم..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

تو فنجون قهوم نیستی تو فال تاروتم نیستی ولی مگه میشه بهت فکر نکرد؟ نمیدونی مگه چقد سخته که بهت اس ندم!! هر شب عکستو میبینم و سعی میکنم یادم بیاد صدات چجوری بود؟ دیشب پشیمون شدم که چرا همه اساتو پاک کردم دلم واست تنگ شده بی انصاف, آخه چرا؟!! چرا سعی نکردی هان! چرا فقط یه روز هم شده امتحان نکردی!!وای چه چقد ازت پرم اونقد پرم که از چشام سر ریز میشی.. کجای قیافم نوشته بود خالی از احساس خالی از علاقه که این طوری میخواستیم؟ تو هم دلت تنگ میشه؟ یه ذره چی؟ اصلا شده یهو تو طول روز یاده من بیوفتی؟ همش دارم تو دلم با تو حرف میزنم مدام دارم حرفایی رو تمرین میکنم که اگه زنگ بزنی یا حتی اس بدی و حالمو بپرسی باید بهت بگم ولی نمیدونم چرا اسمتو رو صفحه موبایلم نمیبینم, آخه دلم برات تنگ شده بی انصاف!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

1. آخه چی بهت بگم هان؟! باز اس دادی! واقعا این سکوت من واست سنگین نیس؟! اصن این چیزا رو میفهمی یا نه؟! میدونی این دفه حتی عصبانی هم نیستم ک... لقت هر چقد دوست داری منو عزیزم خطاب کن اینجا قلبی واست نمیتپه .

2. مامان اینا برگشتن نمیدونم جریان چیه که هم کلی پارچه گیپوری متری خدا تومن خریده هم نقدی سوغاتی داده!!! ولی راستش تو این 10 روزی این قد خونه آروم بوده که این همه شلوغی و مهمون و رفت و آمد سخته واسم.. دوباره همه چی مثل سابق شد!

3. یه دونه گوشوارم گم شده رفتم با پولی که مامانم داده گوشواره بخرم ولی وای!!!! چه خبره!! تو این اوضاع ازدواج کردن و سرویس خریدن یه پوست کلفت میخواد!!

4.دلم خیلی گرفته، خیلی دلم میخاست یه رابطه جدید و شروع کنم ولی کو آدمش!! کو اونی که به ما بخوره! والا ما که اونا نمیخوریم!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٤ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

با شماره ناشناس زنگ میزنی و حتی جرئت حرف زدن نداری و بعدش اس میدی که هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیری!! خواستم بزنم تو دیگه کدوم خری هستی باز خودمو کنترل کردم و گفتم که تو دیگه کی هستی؟ واقعا فک کردی تو رو یادم نمیاد که پرسیدی منو یادت اومد؟ آره تو رو خوب یادمه ، تو رو بهتر از خودم یادمه بعد از این همه سال ازم میپرسی خوبم؟!! نبودی پیشم که ببینی که دیگه با دیدن است دستام نمیلرزه نفسم نمیگیره چشام داغ نمیشه ولی دیدی که جوابتو ندادم و تو پشت هم اس میدادی و من سرد بودم هنوز اونقد خشم دارم که از شدت نفرت سکوت کنم ... 5سال گذشته و خیلی چیزا عوض شده من بزرگ شدم حتی بزرگتر از دهنت میدونم که عکسامو میبینی و چکم میکنی ، من چه جوری تو ذهنتم؟! همونی که برات بودم یا همونی که تو واسه بقیه تعریف میکردی و انتظار داشتی که باور کنن! فک میکردی بقیه باورشون میشد!! اگه باور میکردن که تموم دوستای صمیمیت بهم پیشنهاد نمیدادن که باهاشون دوست شم رضا بهرام حتی حسین ...

میبینی که دیگه مهربون نیستم من عوض شدم..

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

دیروز با مامانو دوستشو دختر دوستش داشتیم میرفتیم مهمونی من تو لاین سبقت بودم و سرعتی هم نداشتم و آروم هم نمیرفتم یه اوشکولی داشت موتورشو هول میداد از عرض خیابان رد کنه (که بریدگی هم نداشت ) و عمدا یا سهوا یا هر غلطی مرتیکه!! سمت مخالف رو نگاه میکرد حواسم بهش بود ولی انتظار داشتم وقتی دارم با سرعت میام و اونم موتور کوفتیشو داره هول میده بر میگرده نیگاه میکنه و وایمیسته ولی بلانسبت الاغ نگاه نکرد و اومد زدم رو ترمز! ولی مگه ماشین وامیسته!! تموم مدت (یعنی این صدم ثانیه ها) دعا میکردم که ماشین وایسه نخورم بهش و تو فاصله 50 سانتی کمتر وایسادم و باز تو این صدم ثانیه های آخر خدا خدا میکردم ماشین پشتی نزنه بهم!! ملت میخ شده بودن حتی ماشینای اطراف و اون دست خیابون داشتن نیگاه میکردن ولی اون ک.... حتی روشو برنگردوند!!! منم خودمو سبک نکردم و بوق نزدم , تا چند ثانیه هممون سکوت کرده بودیم شانس آورده بودم که حتی اگه باد ماشینم بهش میگرفت بیچارم کرده بود مرتیکه معتاد..

خلاصه فرشته نگهبانم نجاتم داد و ازش ممنونم این روزا اینقد به جون خدا قور میزنم که انتظار اینو نداشتم با اینکه فرشتم همیشه همجا کنارم بوده و نجاتم داده , خدایا مرسی ماچ

هوای دلم هنوز ابریه با بارون پراکنده این چند وقتی دلم این قد سنگین شده که مغزم دیگه نمیتونه جور سنگینیشو بکشه شاید یکی ازین روزا هر دوشونو بزارم زمین و یکم خستگی در کنم.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۳ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط محدثه نظرات () |

دوباره کلاسام شروع شده و ازین بابت خوشالم و سرم گرم میشه یه کم تو تکاپوییم چون مامانم و بابام اول اردیبهشت میرن کربلا واسه همین مامانم در حال آشپزیه و غذا ذخیره میکنه واسه ما!! امیدوارم مثل مکه رفتنشون نباشه که خاله هام بیان اینجا و از کار و زندگی بیوفتیم و حتی واسه بیرون رفتن و هر کار ساده ای جواب پس بدیم!!! و شبا زود بریم بخوابیم و کل مدت در خونه بمونیم.. کلی هم صاحاب پیدا کنیم که از پدر و مادرمون بدتر باشن!! خلاصه امیدوارم به استقلالمون احترام گذاشته بشه...

 

چند وقت پیش داشتم مطالب دوستمو میخوندم که یه جمله جالب ازش یافتم معنیش این بود:

اشتباه اشتباهه حتی اگه همه انجامش بدن و درست درسته حتی اگه هیچکی انجامش نده... 

همین جملش کافی بود تا به خودم باور داشته باشم...

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

سال نو همه مبارک ایشالا که هر ثانیه این سال و هر نفس این سال جز شادی چیزی نباشه

........................................................................

امسال من که تا الان کلی روز و شب ت.خ.م.ی داشته که خدا تا آخر رو به خیر بگذرونه.. یه چیزایی دیدم و شنیدم  و بو بردم که تا الان سکته نکردم خیلیه خدا صبرم بده و یه دل گشاد و یه اراده قوی و بصیرت.

.....................................................................

بعضی وقتا آدمایی که میبینی و نسبت بهشون دید اجتماعی داری با اونی که واقعا هستن کلی کلی کلی فرق دارن این وسط تکلیفت با خودت گم میشه میمونی که چیکار کنی نمیدونم چرا همیشه اینقد زود خر تیتاب خورده میشم دلم واسه خودم کبابه

نمیدونم باید چیکار کنم بعضی وقتا دلم میخواد یه رابطه جدید شروع کنم ولی چرا همه رابطه ها به یه چی ختم میشه؟!! و باز من ترجیحا قید شروع رابطه ها رو میزنم یا بعد از یه مدت با دلی آکنده  از اندوه ختم میکنم نمیدونم چرا ملت اینقد فکرشون باز شده و راحت بر خورد میکنن و ما کجا و اونا کجا!!

و به اجبار تنها میمانیممممم با اینکه دلمان پیش کسی میماند که روز ها و ماه ها دلمان سخت هوایش را میکرد و هوادارش بودیمو هر شب خدا خدا میکردیم با ما چت کند و وقتی حالمان را میپرسید قند در دلمان آب میشد و حالا که فهمیده ایم او نیز به ما تمایل دارد بنا به دلیل تابلو محدودیت سرعت ما غمناک میمانیم هر چند سعی میکنیم با حداقل سرعت برانیم تا خدا چه بخواهد...پس در لحظه زندگی میکنم.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

خدایا فقط 5 دقیقه هم شده بیا پایین بزار بغلت کنم تا باورم بشه که بیکس و تنها نیستم

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

یه مدت نبودم شاید یه مدت دیگه هم نباشم نه اینکه خودم اینو بخوام نه! کامپیوترم مریض شده بردمش دکتر که خوبش کنه برعکس حالش بدتر شده حالا من صبورانه به انتظار بهبودی همراه تنهاییام دوست خوب و کسی که همیشه برام وقت داره و بی شکایت و کنایه همراهمه نشستم به امید بهبودی دوست تمام تنهاها...

بعضی وقتا به نظرم زندگی کردن مشکل میشه اونقد که واسه هر ثانیه باید میلیونها سلول خاکستری پردازش کنن که تورو جلو هول بدن و اون موقع انگار همه چی رو دور کند میوفته و چرخ زندگی نمیخواد بچرخه چقد بعضی وقتا زندگی کردن سخته...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٧ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چند سال پیش ایام دهه فجر بود تو مدرسه پسرونه .. همون اول که رفتم سر کلاس دیدم شیطونترین پسر کلاس نشته ردیف اول! فهمیدم امروز واسم برنامه دارن!! خیلی جدی شروع کردم و کلاس هم ساکت بود!!!! هر ثانیه که بیشتر میگذشت بوی آشی که برام پخته بودن بیشتر در میومد ... در لحظه موعود وقتی رومو از تخته برگردوندم دیدم آقا 2تا بادکنک نیمه باد رو گذاشته زیره لباسش!! توی لحظه باید تصمیم میگرفتم که بخندم یا خودمو عصبانی نشون بدم ! سریع خودمو جمعو جور کردم و گفتم فلانی بیرون!! پررو در حالی که هنوز بادکنک زیر لباسش بود و دوستاش کاملن جدی نشسته بودن گفت چرا؟! وای چه حس بدی بود که بفرستمش دفتر و توضیح بدم چرا!!!!!!! خدایا چرا پسرا رو اینقد موذی آفریدی؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

درد این روزام انقد سنگینه که یادم میره نفس بکشم.. نمیدونم خدا کجای زندگیه منه؟ پدرم نیگام نمیکنه باهام حرف نمیزنه طوری رفتار میکنه که انگار من وجود ندارم مادرم طوری با حرص و عصبانیت جوابمو میده که یه لحظه شک میکنم و دقایق رو مرور میکنم تا یادم بیاد خلافم چی بوده.. گناهم اینه که به خواستگارم گفتم نه چون ازش خوشم نیومده چون حسی ندارم چون ازدواج سنتی تو کتم نمیره چون ازش چندشم میشه , گناهم اینه که تا الان ازدواج نکردم و باعث سرافکندگیه خانوادمم چون پدرم ناراحت حرف مردمه نه خوشحالی و خوشبختیه من پدرم فقط میخاد من ازدواج کنم تا نگن دختر فلانی حتما ایراد داشته که رو دستش مونده ( اینا جمله خودشه) نمیدونستم تا این حد باعث شرمساریه اونام .. خدایا با توام بگو چرا برمگردوندی چرا نذاشتی بمیرم برمگردوندی که همه چیزای قشنگمو ازم بگیری شاید واقعی نبودن ولی بودن! من خوشال بودم!! برمگردوندی که به این روزم بندازی که باورم بشه چقد ناخواستنیم! خب باورم شد.تمومش کن به خودت قسم که پر پرم .. چند وقته که این سوال رو مخمه که چرا نمردم من که بریده بودم از همه چی.. چرا برمگردوندی؟ 2روزه کارم شده گریه, تاوان کدوم گناهمو دارم پس میدم که هنوز تموم نشده. پدرم 3ماه تابستون باهام حرف نزد حتی نگاهم هم نمیکرد چون ازش خواسته بودم واسم کرم بخره با پول خودش!! 6ساله پدرم بهم پول توجیبی نمیده نه اینکه نداشته باشه میگه خودت کار میکنی منظورش همون تدریس خصوصیمه اگه در سال هزینمو با در آمدم حساب کنم یر به یر میشه! راستش کلا بهم نه تنها پول تو جیبی نمیده پول سفر و دکتر هم نمیده اینا اصلا مهم نیست چون خدا بهم برکت میده که از پس خرجم بر میام دردم تو محبتی که ندارم تو حس حمایتیه که ندارم نمیدونم تا کی میتونم دووم بیارم چیه این زندگی قشنگه که بخاطرش بجنگم.. به خود خدا قسم فقط اگه یه ذره پشتم به خانوادم گرم بود میدونستم کسو دارم که تو سختیا میتونم روش حساب کنم شاهزاده قصه ها بودم پری مهربون بودم اگه فقط دلم قرص بود..

وقتی نه خدا پناهمه نه پدر و مادرم به چیه زندگی بچسبم؟ دیگه چقد تظاهر کنم خوشحال و خوشبختم و همه چی آرومه ..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

امروز تو رانندگی با یکی دعوام شد انگار دارم انتقام درگیریامو از ملت میگیرم حالم بده و کلافم تقصیر کسی نیس من قاطی کردم دلم میخواد اینهمه خشمی رو که دارم خالی کنم ولی آخه سر کی!! کاش ریموت زندگی دست من بود هر جا رو که میخواستم میزدم جلو یا پاک میکردم یه جاهایی رو هم رو پوز میزدم دلم از اون جاهایی میخواد که بایست پوزش کنی.. دلم آرامشو شادی میخواد دلم یه دله قرص و محکم میخواد یه دل خوش...

نمیدونم چیکار کنم که خلق تنگم خوش شه؟ که اینقد هاپو نباشم انگار اینروزا همه چی با من چپ شده!حتی خوابامم قاطی کرده و تو خواب هم باید حرص بخورم و با حال گرفته شده بیدار شم..!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٩ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |

چقد هفته ها زود میگذره یکشنبه ها شده تاریخ نگار عمر من!!

چقد از مراسم خواستگاری سنتی بدم میاد اینکه یک غریبه رو واسه اولین بار تو خونت ببینی و نگاههای خونوادشونو تحمل کنی زجرآوره! منم که بداخلاق که قیافه گرفتن تو خونمه و غیر ارادیه .. قیافم میشه شبیه کسی که زیر دماغش جوراب بدبو گرفتن همچی بدجنس میشم که مادر خونواده جرئت نکنه چیزی ازم بپرسه!دفه قبل هم یه حرکت زدم! حوصلم سر رفت بلند شدم رفتم تو اتاقم!!! دارم فکر میکنم که اینبار هم همین کارو بکنم.. بیزارم از این مراسم ,تازه حوصله جنگ و دعوای بعدشو ندارم نمیدونم چرا پدرو مادرم اون چیزیو که من تو نگاه اول میبینم نمیبینن و حتما باید یه مدت بگذره تا حرفای من بهشون ثابت بشه! بعضی وقتا واقعا از دستشون کفری میشم که چرا اینقد سهل اندیش و ساده و زودباور و سهل گیرن! خدا جون نجاتم بده از این جنگ قریب الوقوع. به خدا همینجوری خوشم و قصد ندارم به هیچ غریبه ای اعتماد کنم چرا هیچکی نمیفهمه!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٥ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط محدثه نظرات () |